از هفته دوم همه چیز شکل و ظاهر منظم تری به خودش گرفت، صبح بعد از بیدارباش تمرین رژه، بعد کلاس های عقیدتی تا ظهر، وعده نماز و ناهار، کلاس های شناخت و معرفت جنگ و دوباره تمرین رژه و باقی ماجرا. بهترین قسمت دوران آموزشی برای بچه ها کلاس های عقیدتی بود، چون می تونستن چرت بزنن! یادمه یه روز یه استادی با سرعت اومد داخل کلاس و با صدای بلند چرت همه رو پاره کرد. مدرس های کلاس های عقیدتی بازنشسته های نیرو هوایی بودن اغلب که برای ما از احکام و دین حرف میزدن. برگردیم به اون آقاهه که با یه انرژی عجیبی کلاس رو گرفت دستش و شروع کرد از معجزات حرف زدن، بیشتر حرفاش احساسی و از جنس سر به راه شدن آدم بدهایی بود که مثلا خواب یکی از معصومین رو دیده بودن و توبه کرده بودن یه بوفه خیلی خوب هم داشت ساختمان عقیدتی، پر از خوراکی و ساندویج، که به جاذبه های اونجا اضافه می کرد.

از هفته دوم ما کار با اسلحه رو هم شروع کرده بودیم، و ژ3 های چهل پنجاه سال پیش ارتش (تاریخ روی بعضی اسلحه ها به قبل از انقلاب برمیگشت) رو هر روز تحویل می گرفتیم و با گازوئیل و سمبه اجزاء باز شده اسلحه رو تمیز می کردیم. تو یک تاریخ مشخصی ما رو به میدون تیر بردن و وسط بیابون خدا تیر در می کردیم! یه بنده خدایی بود که وقتی اصول

به دست فنگ و پافنگ رو اجرا میکرد، تفنگ به سر و صورتش میخورد و موجبات خنده گروهان میشد (دلم براش میسوخت). روز میدون تیر، همه از این میترسیدن که کنار این بنده خدا قرار بگیرن، که به کمک فرمانده گردان از شلیک صرف نظر کرد و از دسته جدا شد! بماند که یکی دیگه جای خالیشو پر کرد :)

هفته آخر هم تو اردوگاه و تو چادر سر کردیم، و من همون روز اول که به نصب چادر و هزار کوفت دیگه گذشته بود و جانی در تن نداشتم، برای شب نگهبان (پاسدار) شدم، چادر پاسدارخونه دو وجب از زمین فاصله داشت و کفش هیچی نبود جز زمین خدا، و ما برای دو ساعت میتونستیم اونجا بخوابیم! اواخر مهر ماه بود، هوای روز هنوز گرمای تابستون رو داشت، اما شب های کویر سرد استخوان سوز بود! شب رو با لرز سر کردیم و بعد از نگهبانی، بدون استراحت و خواب روز دوم اردوگاه رو پیش گرفتیم، و هیچی بدتر از این نبود که ما آب کافی حتی برای شستن صورت و سرمون هم نداشتیم! یک هفته با کوله باری از خاک و عرق زندگی کردیم و وقتی رسیدیم تهران یه مشت سرباز از جنگ برگشته بودیم که مردم از دیدن ما وحشت میکردن!

بعد از چند روز استراحت پایان دوره، مراسم سردوشی برگزار شد و هر کدوم تقسیم شدیم و رفتیم پی زندگیمون.

پایان

پ ن: کل دوران سربازی من از شهریور 95 تا خرداد 97 بود، و این خاطرات مربوط به شهریور و مهر 95 هست که از نظر ارزشمندتون گذروندید.

پ ن: سربازی با همه خاطرات تلخ و شیرین، تنها حسنی که داره اینه که شخصیت آدم زیر سخت گیری های نظامی خرد و له میشه و از نو آدم دیگه ای ساخته میشه، گاهی این آدم جدید آدم بهتریه و گاهی نه.!

پ ن: تمام این دوران روی تقویم 21 ماه بود، اما برای من مثل خواب اصحاب کهف گذشت، و دوران قبل از سربازی و بعد از سربازی من به اندازه ده سال تغییر داشت! تغییراتی که جملگی بهش واقف هستید

روز اول | 

روز دوم | 

روز سوم |

روز چهارم


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

Alefbet کانال خوانندگی بنده و فیلم های بنده در یوتیوب و اپارات melina حدیث العبرات پرده بازار BooM RooM مریم ارتباطات میان فرهنگی day of life mhdgam