سلام واژه هایم را بپذیر
که در تب نگاه تو
به پرتگاه سکوت می روند
تو اما
بسان خورشید
تازه می کنی زمزمه بهار را
که چندیست خو کرده به نغمه زمستان
از خروش نگاهت
عشق فرو می ریزد
و جاری می شود
در این سرزمین بی نام و نشان
تو را اعجازی می بینم
بسان دم مسیحا
که کالبد خاکستر گرفته را
به سلام صنوبرها زنده می کند

پ ن: ندارد.


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

مکتب العقیله وبسایت پشتیبانی ردلاو چت شعر های منو مادر بزرگ عفاف و حجاب در گلوی من ابر کوچکیست... یه کاکتوس امیدوار جزوه های پزشکی بافندگان فرش ماشینی مــلتـفــت نــیـوز پوشاک مهدیون